ستاره خاموش
!براي اين دلتنگي هميشگي، پاداشي جز سکوت نيست
می دونید من الان ایرانم رفتم بندر عباس امروز صبح رسیدم آقا جاتون خالی الانم ستاره جنوب هستم خلاصه بگم که حسابی خوش میگذره من دیگه بیشتر از این نمی مونم کار دارم حوش باشید دوستدارتون سحرررررررررررررررررررری در آستانه بهار بر چهره ی گل نسیم نـــــــوروز خوش است در صحن چمن روی دل افــــــروز خوش است از دی که گذشت هرچه گویی خوش نیست خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است
دوستان عزیز نوروز رو پیشاپیش به همتون تبریک میگم امیدوارم که سال خوبی رو داشته باشید و هر جا که هستید خوب و خوش و سلامت باشید. همچنین به همه آرزوهاتون برسید. راستی یادتون نره وقت سال تحویل واسه ما هم دعا کنید. من یه چند مدتی نیستم یعنی واسه تعطیلات میخوام بیام ایران وااااااااااااااااااای نمی دونید که چقدر خوشحالم همه تون و دوست داررررررررررررررررم. مخلصتون سحر کاش وقتي زندگي فرصت دهد كاش بخشي از زمان خويش را كاش وقتي آسمان باراني است وقت پائيز از هجوم دست باد كاش وقتي چشمهايي ابريند از نگاه زرد گلدان هاي مان كاش دلتنگ شقايق ها شويم كاش شب وقتي كه تنها مي شويم كاش گاهي در مسير زندگي فاصله هاي ميان خويش را كاش با چشمانمان عهدي كنيم جاي بازي با صداي موج ها كاش مثل آب ، مثل چشمه سار ما همه روزي از اينجا مي رويم كاش با حرفي كه چندان سبز نيست كاش هر شب با دو جرعه نور ماه كاش بين ساكنان شهر عشق كاش با الهام از وجدان خويش كاش رسم دوستي را ساده تر كاش در نقاشي ديدارمان كاش اشكي قلبمان را بشكند كاش وقتي شاپرك ها تشنه اند كاش وقتي آرزوئي مي كنيم مرغ آمين هم از آنجا بگذرد زير بارون راه نرفتي خدایا خیلی خوب می دونم که خیلی بی معرفت هستم گاهی یادم میره بیام پیشت گاهی یادم میره بگم دوست دارم می دونم خیلی خوب میدونم همیشه تو بودی که سراغم را گرفتی همیشه تو بودی که من را توی خونت راه دادی خدایا می دونم که همیشه ازت همه چی می خوام اما تو از من جز مهربانی عشق و توجه تا حالا هیچ چیز نخواستی خدایا می دونی که از رویت خجالت می کشم کاش اینقدر سر به هوا و بازیگوش نبودم که ساعت قرارمون یادم بره و بعدم روم نشه بگم عاشقتم خدایا گاهی اوقات فکر میکنم میبینم بهتره همیشه یک جورایی گرفتار باشم مثلا مریض باشم چمیدونم یک جوری باشه که بیش از همه چیز بهت نیاز داشته باشم شاید این جوری یادم نره چه ساعتی قراره باهم باشیم شاید این جوری بهت اونقدر نزدیک بشم که همه عالم و گرفتاریها و رنگ هاش و فراموش کنم شاید با بلا و گرفتاری و مشکلات من همونی بشم که قراره باشم یک انسان متوجه و متوکل که دربست فقط مخلص تو ست .... خدایا ای که تو تنها خدایی... حرف های ناتمام..... نگاهم به دور هاست تا آنجا که چشم کار می کندکبود است و آبی, چه منظره دل انگیزی! سرخی آتش در درون روشن می سازد و نوری به چشمانم می پاشد. اینجا,همه عشق است و صافی حیات است و زندگی افق,نگاه را می شکافد و پیام را گویا می سازد. حظورآبی نیلگون دریا صدای لرزان امواج خروشان با همه رمز و رازهايش روياى دلم را هويدا مي سازد. واسطه اند میان من و او تجلی گاه نور خدایند گویی کلام دوست را در گوشم زمزمه می کنند ساحل دلم قرار می گیرد عطش درونم سیراب می گردد. رو به آسمان بر می خیزم می بینم غرور و بزرگیش.را در وسعت بیکران دریا چه زیبا می توان عشق را در این مکان مقدس فهمید امواج چه پر شتاب از پس هم می آیند تا گذر عمر را به یادمان بیاورند باشد که این مروارید گرانبهای وجودمان را دریابیم می اندیشم به تلاطم زندگی ام که چه سان می توان آن را آرام ساخت میتوان آبی بود اگر آبی بیندیشیم.... میتوان زیبا بود اگر زیبا بنگریم.... میتوان استوار بود اگر چون کوه بایستیم.... میتوان دریا بود اگر دریایی باشیم... مرا نسوزان! حالا که آمدی و مرا عاشق خودت کردی آب سرد بر روی این قلب آتشین من نریز! با رفتنت مرا وسوسه نکن که خود را از دنیا رها کنم.... حالا که آمدی و اینهمه قول و قرار دادی بیا و تا آخرین لحظه با من باش.... بیا و مرا پشیمان از این عاشق شدن نکن .... تنهای تنها بودم ، اینک که با تو هستم دلم میخواد تا آخرین لحظه نفسهایم با تو باشم و دیگر به سوی تنهایی ها بازنگردم.... نمی دانم چرا اینهمه تو را دوست می دارم و لحظه به لحظه دلم برایت تنگ می شود! تنها می دانم احساس میکنم اینک یک دیوانه ام! دیوانه ای که شب ها با یاد تو و از دلتنگی تو با چشمهای خیس می خوابد و روزها نیز لحظه به لحظه به یاد تو هست و فکرش از یاد تو بیرون نمی رود! حالا که آمدی و عاشقم کردی ، قلبم را نشکن و چشمهایم را خیس نکن! حالا که آمدی ، مرا تنها نگذار و قلب مرا دوباره در به در این دنیای بی محبت نکن! تو اولین و آخرین عشق منی عزیزم ، چگونه تو را فراموش کنم ای تو که مرا از گرداب تنهایی و نا امیدی نجات دادی و به زندگی سرد و بی روح من جان تازه ای دادی! مثل خزانی بودم که با آمدنت تبدیل به بهار سبز عاشقی شدم، مثل پرنده ای در قفس بودم که تو آمدی و مرا در آسمان آبی وجودت رها کردی! مثل کویری بودم که آرزوی یک قطره باران محبت را می کشیدم ، تو آمدی و مرا از عشق و محبت خودت سیراب کردی عزیزم.... اینک که آمدی و مرا عاشق خودت کردی رهایم نکن، مرا تنها نگذار و به آنهمه قول و قرار وفادار باش ! تو دیگر با ما بی وفایی نکن که دیگر صبر و طاقتمان به آخر رسیده است! تو یکی بیا و از ته دل با ما یار باش..... نمی توانم فراموشت کنم ای تو که مرا دیوانه کردی ، مرا در این دنیای عاشقی در به در نکن ، فراموشم نکن و با من باش ، و تا ابد مرا دوست داشته باش.... اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم ، اگر می دانستی که چشمهای بی گناه من شب و روز برای تو خیس است و از دلتنگی تو می بارد ، اگر می دانستی تنها آرزویم به تو رسیدن است ، هیچگاه مرا با این عشقت نمی سوزاندی! از دوست داشتن ***** **** ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بهار در ترانه احساس قصه ي ماندگاريست , تولديست در سراي زيباي عاطفه و
شعريست در سايه روشن مهر .
ميتوان نبض اميد را در سرزمين شكفتن احساس كرد و گل واژه ايام را در گذر گاه خاطرات
به ياد آورد .
بهار نغمه ي موزون باران است ,
جرعه اي از ترنم آبي عشق ,
روحي ست كه دل را در ساحل حضور به خلوت مي آرايد .
نسيم مهر در كوچه هاي محبت نويد عشق ميدهد و اهنگ نفسهاي بهار , رويا را سرشار
از شكوفه مي كند .
عمريست در بهار كه خلوتگاه حضور در آن مانده است , و نهال احساس در آن غزل عشق
مي سرايد .
بهار شكست غم در بغض اميد است و تجلي گاه مشتاقان .
غبار دل را در باران بايد شست و صداي جويباران را در وسعت رهايي زمزمه كرد .
انديشه ايست در معبر تنهايي , اين نگاه آسمان است كه در خلوت عشق , روياي
بينهايت ذهن را در ساحل آرزو به زيبايي ستاره باران ميكند .
بهار سرفصلي ست در روزهاي زندگي , افقي ست از دريچه ي عا طفه ها .
نواي محبت بهانه ايست در تصور مهتاب , بهار است كه آسماني ميكند حديث ياد را و
نقش مي بندد در خلوت افكار .

گاهي از پروانه ها يادي كنيم
وقت قسمت كردن شادي كنيم
از زلال چشمهايش تر شويم
كاش مثل پونه ها پر پر شويم
به خود آئيم و سپس كاري كنيم
كاش با رغبت پرستاري كنيم
به نگاه سرخشان عادت كنيم
با خداي ياس ها خلوت كنيم
باري از دوش نگاهي كم كنيم
با خطوط دوستي مبهم كنيم
وقتي از اينجا به دريا مي رويم
دردهاي آبيش را بشنويم
گونه نيلوفري را تر كنيم
كاش اين پرواز را باور كنيم
قلب هاي نقره اي را نشكنيم
چشم هاي خفته را رنگي زنيم
رد پاي خويش را پيدا كنيم
يك گره از كار دلها وا كنيم
مهربان تر ، آسماني تر كنيم
شوق ها را ارغواني تر كنيم
با نگاه خسته اي ويران شويم
ما به جاي ابرها گريان شويم
از دل شفافمان هم رد شود
حرف هاي قلبمان را بشنود

پروانه ی دل من آتیش نمی سوزونه
چشمای سنگی شب خیره به کوچه مونده
ستاره تا ستاره ترانه دل سوزونده
مهتاب خسته ی من تو خواب این خزونه
ندید که چشمای من همش به آسمونه
ندید که گریه کردم وقتی به ابرا خندید
وقتی که قلب شبنم از بغض برگا لرزید
کاشکی هنوز ترانه،ترانه ی سحر بود
که توش دل کوچیکم از همه دنیا سر بود
کاشکی برای پرواز میشد ترانه ای داشت
از اون همه پرستو خط و نشونه ای داشت
حالا تو این غریبی چه نازنینه مهتاب
مهتاب خسته ی من باید بیدار شه از خواب
باید بدونه دیره برای ناز پاییز
که فرصتی نمونده تواین شب غم انگیز

تابفهمي من چي ميگم
تو نديدي اون نگاه رو
تا بفهمي از كي ميگم.
چشماي اون زير بارون
سر پناه امن من بود
سايه بون دنج پلكاش
جاي خوب گم شدن بود
تنها شب مونده و بارون
همه ي سهم من اين بود
تو پرنده بودي من سرو
ريشه هام توي زمين بود
اگه اون رو ديده بودي
با من اين شعر رو مي خوندي
رو به شب دادمي كشيدي
نازنين ! چرا نموندي ؟
حالا زير چتر بارون
بي تو خيس خيسم
زير رگبار گلايه
دارم از تو مي نويسم
تنها شب مونده و بارون
همه ي سهم من اين بود
تو پرنده بودي من سرو
ريشه هام توي زمين بود

خدايا امروز بدجوری دلم گرفته مثل همون روزایی که خسته از همه چیز و همه کس می اومدم و دردهای دلمو برات می گفتم تویی که می فهمی من چی می گم و چی می کشم .بسکی وانمود کردم همه چيز خوب و هيچ مشکلی نيست ديگه خسته شدم.زندگی واسم مثل هوا سرد شده. خدایا تو این مواقع تنها چیزی که می تونه آرومم کنه حس وجود تو هست.
چه گویم تا تو بخشی این گناهم...
زبانم قاصر از تکرار رنج است
بگو با من چرا من بی پناهم؟
چرا باید چنین آشفته باشم؟
مگر من رانده از درگاهتانم؟!
نمی سوزد زبان اما دلم سوخت
از این بیچارگی ها در فغانم...
نمی دانم چرا باید بسوزم
منی که تا قیامت در نیازم
خدایا ای که تو تنها خدایی
بگو با من اگر دارم گناهی!
تو ای بخشنده ای رحمان والا
ببخشا پس گناهم یا خدایا...


عشق يعني تشنگي در شط آب
عشق يعني لاله پرپرشدن
عشق يعني در رهش بي سرشدن
عشق يعني عاشق شيدا شدن
عشق يعني گمشدن پيدا شدن
عشق يعني مبتلا گشتن به درد
عشق يعني عقل را کردي تو طرد
عشق يعني هردمي در جستجو
عشق يعني هجرت از من تا او
عشق يعني حرف او برروي چشم
عشق يعني صبر در هنگام خشم
عشق يعني دلبري دلدادگي
عشق يعني غربت واماندگي
عشق يعني همچو آتش سوختن
عشق يعني چشم بر او دوختن
عشق يعني دائماً در درد ورنج
عشق يعني يافتن صدکوه گنج
عشق يعني زلف تابيده کمند
عشق يعني زلف او برپاي بند
عشق يعني يک بيابان خاطره
عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره
عشق يعني گفتني با گوش کر
عشق يعني ديدني با چشم کور
عشق يعني تا ابد بي سرنوشت
عشق يعني آخر خط بهشت
عشق يعني گم شدن در لحظهها
عشق يعني آبي بي انتها
عشق يعني يک سوال بي جواب
عشق يعني راه رفتن توي خواب
عشق يعني عابد و زاهد شدن
عشق يعني همچو ليلا خون شدن
یا چو مجنون راهی صحرا شدن
عشق یعنی تیشه فرهاد ها
عشق یعنی عالم فریاد ها
عشق یعنی زخم کوه بیستون
عشق یعنی ناله های درد و خون
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق یعنی یکه و تنها شدن
عشق یعنی التماس و انتظار
عشق یعنی تا ابد با من بمان...!

امشب از آسمان ديده تو
روی شعرم ستاره می بارد
در سكوت سپيد كاغذها
پنجه هايم جرقه می كارد
شعر ديوانه تب آلودم
شرمگين از شيار خواهش ها
پيكرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
*****
آری، آغاز دوست داشتن است
گر چه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
*****
از سياهی چرا حذر كردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب بجای می ماند
عطر سكر آور گل ياس است
*****
آه، بگذار گم شوم در تو
كس نيابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه من
*****
آه، بگذار زين دريچه باز
خفته در پرنيان رؤياها
با پر روشنی سفر گيرم
بگذرم از حصار دنياها
*****
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم، تو، پای تا سر تو
زندگی گر هزارباره بود
بار ديگر تو، بار ديگر تو
*****
آنچه در من نهفته دريائيست
كی توان نهفتنم باشد
با تو زين سهمگين توفانی
كاش يارای گفتنم باشد
*****
بسكه لبريزم از تو، می خواهم
بدوم در ميان صحراها
سر بكوبم به سنگ كوهستان
تن بكوبم به موج درياها
*****
بسكه لبريزم از تو، می خواهم
چون غباری ز خود فرو ريزم
زير پای تو سر نهم آرام
به سبك سايه تو آويزم
*****
آری، آغاز دوست داشتن است
گر چه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
| Design By : Night Skin |


