ستاره خاموش
!براي اين دلتنگي هميشگي، پاداشي جز سکوت نيست
اي عشق، شكسته ايم، مشكن ما را
اينگونه به خاك ره ميفكن ما را
ما در تو به چشم دوستي مي بينيم
اي دوست مبين به چشم دشمن ما را لب دريا، سحر گاهان و باران، هوا، رنگ غم چشم انتظاران، نمي پيچد صداي گرم خورشيد، نمي تابد چراغ چشم ياران لب دريا رسيدم تشنه، بي تاب، ز من بي تاب تر، جان و دل آب، مرا گفت : از تلاطم ها مياساي ! كه بد دردي است جان دادن به مرداب باز این ترانه ها را عشق است رخش سرخ باد پا را عشق است عشق درگیر غروب درد است باز هم طلوع ما را عشق است آی!از خانه ی زخم و گریه غربت بغض گشا را عشق است آی!از آب و هوای بی عشق بادبان ناخدا را عشق است اهل بی مرز ترین دریا باش آی!اهل همه جا را عشق است از غزل باختگان می ترسم شعر های بی هوا را عشق است ای قشنگ سازها آواها روزهای بی عزا را عشق است
اگر دریای دل آبی است ........تویی فانوس زیبایش در من غم بيهودگيها مي زند موج در تو غرور از توان من فزونتر در من نيازي مي كشد پيوسته فرياد در تو گريزي مي گشايد هر زمان پر *** اي كاش در خاطر گل مهرت نمي رست اي كاش در من آرزويت جان نمي يافت اي كاش دست روز و شب با تار و پودش از هر فريبي رشته عمرم نمي بافت *** انديشه روز و شبم پيوسته اين است ((من بر تو بستم دل ؟ دريغ از دل كه بستم افسوس بر من، گوهر خود را فشاندم در پاي بتهائي كه بايد مي شكستم *** اي خاطرات روزهاي گرم و شيرين ديگر مرا با خويشتن تنها گذاريد در اين غروب سرد دردانگيز پائيز با محنتي گنگ و غريبم واگذاريد *** اينك دريغا آرزوي نقش بر آب اينك نهال عاشقي بي برگ و بي بر در من، غم بيهودگيها مي زند موج در تو، غروري از توان من فزونتر شبى از پشت يک تنهايى نمناک و بارانى تو را با لهجه گلهاى نيلوفر صدا کردم براى چه؟ ولى رفتى دست خواهد رفت
منو ببخش که ندیده می گرفتم التماس اون نگاه نگرونو منو ببخش که گرفتم جای دست عاشق تو دست عشق دیگرونو لایق عشق بزرگ تو نبودم خورشید بانو غافل از معجزه توشد وجودم اسير جادوت منو ببخش که درخشیدی ومن چشمامو بستم منو بخشیدی و من چشمامو بستم من ببخش منو ببخش منو ببخش منو ببخش تو به پای من نشستی و جدا از تو نشستم تو نیاوردی به روم هرجا دلت رو میشکستم منو ببخش منو ببخش منو ببخش منو ببخش سفر مکن تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمیذاشتم چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو رو بردم دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم دارم از تو مینویسم که نگی دوستت ندارم از تو که با یه نگاهت زیر و رو شد روزگارم دارم از تو مینویسم دارم از تو مینویسم دارم از تو مینویسم موقع نوشتنا وقت اسم گذاشتنا کسی رو جز تو نداشتم اسمی جز تو نمیذاشتم من تموم قصه هام قصه توست اگه غمگینه اون از غصه توست اون از غصه توست با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم تک و تنها بودم اما تورو تنها نمیذاش امشب به یاد تک تک شبها دلم گرفت! در اظطراب کهنه ی غمها دلم گرفت! انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد! در التهاب خیس ورق ها دلم گرفت! از خواندندن تمام خبرها تنم بسوخت.... از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت... در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو.... در آتش گرفته سراپا....دلم گرفت! متروکه نیست خلوت سرد دلم ولی از ارتباط مردم دنیا دلم گرفت!! یک رد پا که سهم من از بی نشانی است! از رد خون که مانده به هر جا دلم گرفت اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ اقرار می کنم در آمدم از پا....دلم گرفت... می خواستم ببوسمت از این دیار دور می خواستم ببوسمت اما دلم گرفت نه اینکه فکر کنی دل از تو کنده ام!! یا اینکه از محال تمنا دلم گرفت!! از لحظه ای که هق هق هر روزه مرا بگذاشتی به روی دو لبها دلم گرفت از لحظه ای که هر دو نگاهم اسیر شد در امتداد هیچ قدمها دلم گرفت از لحظه ای که خیس شدم در خیال تو آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت از اینکه باز تو نیستی کنار من از اینکه باز خسته و تنها...دلم گرفت می خواهمت که بار دگر گرمتر زپیش می خواهم ببوسمت اما دلم گرفت! تکرار می کنم این سطرهای کهنه را... تکرار می کنم که خدایا!!دلم گرفت! 
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


اگر آیینه یک دنیاست ....تویی معنای دنیایش
تو یعنی دسته ای گل را.....از آنسوی افق چیدن
تو یعنی پاکی باران.....تو یعنی لذت دیدن
تو یعنی یک شقایق را....به یک پرواز بخشیدن
تو یعنی از سحر تا شب.......به زیبایی درخشیدن
تو یعنی یک کبوتر را ...ز تنهایی رها کردن
خدای آسمانها را ...به آرامی صدا کردن
تو یعنی عشق نیلوفر....همیشه مهربان بودن
تو یعنی باغی از نرگس.....تو یعنی کهکشان بودن
تو یعنی چتری از احساس ......برای قلب بارانی
تو یعنی پیک آزادی .....برای روح زندانی
تو یعنی دسته گل را ..به دست اطلسی دادن
تو یعنی در زمستانها .....به یاد پونه افتادن
اگر چه دوری از اینجا....ولی تو اوج زیبایی ....
کنارم هستی و هر شب....به خوابم باز می آیی
اگر هرگز نمی خوابند....دو چشم سرخ و نمناکم
اگر در فکر چشمانت ...شکسته قلب غمناکم
ولی یادم نخواهد رفت....که یاد تو هنوز اینجاست
میان سایه روشنها...دل شیدای من تنهاست
نباید زود می رفتی....و از دل کوچ می کردی
افقها منتظر ماندند ....که از این راه بر گردی
اگر یک آسمان دل را....به قصد عشق بردارم
میان مهر و زیبایی ...
...تو را من دوست می دارم...

برایت, مرکبی از غرور و محبت مهیا
می کنم , تا تکســـوار ساحل بی انتهای
عشقم گردی
اگر رفتی و مقصدگمشده را نیافتی , تو را به خـــدا
سوگند می دهم , به کلبه ی کوچک قلبم بازگردی!
دیده به راه توام![]()
![]()
![]()
![]()
در باغ نگاه ياس اميد تـويـى...
در بين هزار پونه آنكس كه مرا چون روح نسيم زود فهميد![]()
![]()
![]()
![]()
مي توان چشم دلي دوخت به ايوان شما
از دلم تا لب ايوان شما راهي نيست
نيمه جاني است درين فاصله قربان شما![]()
![]()
![]()
![]()

تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم
پس از يک جستجوى نقره اى در کوچه هاى آبى احساس
تو را از بين گل هايى که در تنهايى ام روييد با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبى ترين موج تمناى دلم گفتى:
دلم حيران و سرگردان چشمانى ست رويايى
و من
تنها براى ديدن زيبايى آن چشم
تو را در دشتى از تنهايى و حسرت رها کردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به روي اشکى از جنس غروب ساکت و نارنجى خورشيد وا کردم
نميدانم چرا رفتى؟ نميدانم چرا؟ شايد خطا کردم
و تو بى آنکه فکر غربت چشمان من باشى نميدانم کجا؟ تا کى؟
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مى باريد
و بعد از رفتنت يک قلب دريايى ترک برداشت
و بعد از رفتنت دريا چه بغضى کرد
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمى خاکسترى گم شد
و گنجشکى که هر روز از کنار پنجره با مهربانى دانه بر ميداشت
تمام بال هايش غرق در اندوه و غربت شد
و بعد از رفتن تو، آسمان چشم هايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسى حس کرد من بى تو تمام هستى ام از
کسى حس کرد من بى تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
کسى فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنکه ميدانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهى برد
هنوز آشفته چشمان زيباى توام, برگرد
ببين که سرنوشت انتظار من ، چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم پرسش و ترديد،
کسى از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت
تو هم در پاسخ اين بي وفايى ها بگو در اين راه و انتخاب آن ، خطا کردم
و من در حالتى مابين اشک و حسرت و ترديد کنار انتظارى که بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پاييزى ترين ويرانى يک قلب ميان غصه اى از جنس بغض کوچک يک ابر نمى دانم چرا؟
شايد به رسم عادت پروانگى مان باز براى شادى و خوشبختى باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم.
دعا كردم

هر چه کنی بکن ولی
از بر من سفر مکن
یا که چو می روی مرا
وقت سفر خبر مکن
گر چه به باغ ستاده ام
نیست توان دیدنم
شعله مزن بر آتشم از بر من گذر مکن
روز جدایی ات مرا یک نگه تو میکشد
وقت وداع کردنت
بر رخ من نظر مکن
دیده به در نهاده ام
تا شنوم صدای تو
حلقه به در بزن مرا
عاشق در به در مکن
من که ز پا نشسته ام
مرغک پر شکسته ام
زود بیا که خسته ام
زین همه خسته تر مکن
گر چه به دور زندگی
تن به قضا نهاده ام
آتشم این قدر مزن
رنجه ام این قدر مکن
هر چه که ناله می کنم
گوش به من نمیکنی
یا که مرا ز دل ببر
یا ز برم سفر مکن

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


| Design By : Night Skin |


